مولف ناشناخته

166

تاريخ شاهى ( فارسى )

نمىتوانست پريد . چون كار بر اهل حصار سخت گشت و نزديك بود كه فتح روى نمايد و نقاب از چهرهء استغلاص بگشايد ، غلامى سلغرى بود بكلك « 1 » نام ، شعر : سوارى سرافراز بازور و فر * به هر جاى گسترده نام و هنر چون ديد كه در دست خصوم گرفتار خواهست شد « 2 » و دمار از روزگار او برخواهند آورد خلاص دران ديد كه خود را از مضيق حصار بيرون اندازد و بدان طريق چارهء كار خود بسازد . بيت : چو خورشيد تابنده شد ناپديد * شب تيره بر دشت لشكر كشيد خود را از حصار بدر انداخت و به جايى كه ديد كه بركه ( ؟ ) تنگ‌تر است بيرون تاخت . مردم را گمان افتاد كه سلجوق خود را از بند آن حصار خلاص داد . علاء الدوله در حال سوار شد و از پى او شتافت چون به دست و تير او را دريافت [ 322 ] بكلك آواز بلند كرد كه خداوند علاء الدوله خصم شما در حصار است ، بنده بكلك است كه سر خود گرفته است و مىرود ، قصدى در باب شما نكرده است و در ميان ما عداوتى نيفاده است ، خداوند اتابك را بار مىبايد گرديد و آزار خود و بنده نطلبيد . اتابك سخن او نمىشنود و همچنان در پى او مبالغت مىنمود ، او نيز يك چوبه از تركش بركشيد و بر كمان نهاد و در آن شب مظلم بر آواز او بگشاد ، از قضا چون از كمان بجست در دست و شست علاء الدوله نشست ، چون پيكان زهردار بود دانست كه از آن زخم جان نبرد ، با خود گفت : رفت كارم ز دست و دست از كار - در حال عنان برتافت و سوى لشكرگاه شتافت . روز ديگر خود دست قهر بند حصار بگشاد و سلجوق در پاى بند هلاك افتاد ، ياقوت خان به انواع عقوبت او را بكشت و دست به خون او بشست و مرهم جراحت رنج فراق خود از

--> ( 1 ) - فارسنامه : يك ملك ( 2 ) - بجاى خواهد شد .